
آینه جم-سید مرتضی کراماتی
وقتی خبر کوچش را شنیدم و بعد حجم پیامها و بازنشر اطلاعیه های سوگش به خود آمدم که چندین مرحله او را دیده ام و بقول آن شاعر : (( ناگهان - چه زود - دیر می شود )) و در مطلبی کوتاه در پاسخ به استوری به دوستم نبی دهقانی نوشتم : [[ خورشید فقیه، فقیهی که آداب ادب را می دانست و قلم را می شناخت و صاحبان اندیشه را به گرمی می پذیرفت و فقدانش زلزله ای در بوشهر بوجود آورد که بعدها اثرش را می فهمیم ]] با خود مرور کردم روزهایی که در کنار جانباز شهید حسن لاوری، در دفتر هفتهنامه نصیر میدیدمش و با دیدنم انگار حالش عوض میشد، لبخندی بر چهرهاش مینشست و با همان صمیمیت همیشگی میگفت: «بیا اینجا، کنارم بنشین... بگو دیّریها چطورند؟ از بردستونیها چه خبر؟»
و من مینشستم کنارش و قبل از من او از دیر و بردستان سخن میگفت و انگار در مقابلت تصویرها حرکت میکنند. چنان با حرارت از جاذبه ها و طبیعت و افراد نام می برد که تو بیشتر به داشته هایت که یا گرد و غبار فراموشی بر رویشان نشسته یا بدرود حیات گفته اند و یا در گذر ایام اثری از آنان نیست، غبطه می خوردی و به آنانی که در قید حیاتند بیشتر علاقمند می شدی از پرویز هوشمند و فرزین خجسته و خاندان دیّری ها و بچه های بردستان نام می برد. شعرهایشان را می خواند و حتا کوچه ها و محله های قدیمی دیّر و بردستان هم می شناخت و من هم برایش میگفتم، از آدمها، از خاطرهها، از حال و هوای شهر و مردمی که هنوز در گوشهای از ذهن و دلش زندگی میکردند. آنوقت، آرام آرام حرفش به روزگار گذشته میرسید، به سالهایی که در این دیار آموزگار بود.
با حسرت و دلتنگی از آن روزها میگفت؛ از دانشآموزانی که حالا بزرگ شده بودند، از کلاسهای درس، از آدمهای آن روزگار و از شهری که بخشی از جوانی و خاطراتش را در آن جا گذاشته بود. در کلامش میشد فهمید که جنوب برای او فقط یک جغرافیا نبود، خاطره بود، عشق بود، آدم بود و بخشی از زندگیاش. شاید به همین دلیل بود که هر بار نام دیّر و بردستان میآمد، چشمانش رنگ دیگری میگرفت و خاطراتش زنده میشد. امروز که مثل خیلی از فراق ها که گاهی احساس می کنم بوشهر و دیّر و جنوب از قالب تهی شده و چهره های ماندگارش یکی یکی غروب می کنند و امروز که خورشید فقیه در میان ما نیست، بیش از پیش میفهمم که آن پرسشهای سادهاش ــ «دیّریها چطورند؟ از بردستونیها چه خبر؟» ــ چقدر عمیق و از جنس دلبستگی بود. او رفت، اما بخشی از خودش را در همین خاطرات، در میان آدمهای این دیار و در تاریخ شفاهی بوشهر و جنوب به یادگار گذاشت.
خورشید فقیه، همیشه معلم میماند، معلمی که کلاسش را به پهنای یک سرزمین گسترده بود و شاگردانش، همه کسانی بودند که از او درباره فرهنگ، تاریخ، انسان و زندگی آموختند. و حالا مائیم و خاطراتی که هر بار مرورشان کنیم، جای خالی او و افرادی صاحب نام مانند زنده یاد علمدار پوپ و افرادی که نامشان سند بزرگی و ادب بود بیشتر به چشم میآید. یادش روشن، نامش ماندگار.
[کد خبر:AJ54292]