5622772.jpg

 

آینه جم - ظهر است، و خورشید بر شهر آبپخش، بی‌رحمانه می‌تابد. شهری که گرمایش دیگر تنها یک عدد در دماسنج نیست، بلکه قصه‌ای‌ست از جان‌هایی که زیر این آفتاب، هنوز دلشان هوای کربلا دارد. گرما آن‌چنان است که نه‌فقط در ایران، که گاهی در جهان رکورد می‌زند. پنجاه درجه‌ی نفس‌گیر، شوخی نیست. اما ما، دل به جاده‌ای سپرده‌ایم که آغازش آتش است و پایانش شوق دیدار.

 

راه می‌افتیم، در دل سوزان تابستان، به‌سوی خاکی که هر وجبش بوی کربلا می‌دهد. خوزستان در پیش است، با شهرهایی که به داغی‌شان شهره‌اند؛ آبادان، خرمشهر... و مقصد نهایی، مرز شلمچه. همان چند روز پیش بود که شنیدیم: "آبادان گرم‌ترین شهر جهان شده". و حالا، ما در همان شهر، در اوج داغی و ازدحام، به دنبال مسیر عشق می‌گردیم.

 

همسفرانم هم در شوق این سفر غوطه ورند. همسرم در کنارم، همسر برادر زاده ام بهرام و خواهر همسر بهرام، برادر زاده ام ناهید و پسرش محمدرضا، که پارسال هم بود و با آن پاهای کوچک اما استوارش، قدم‌به‌قدم جاده‌ی نجف تا کربلا را طی کرد؛ کودکی که چون شیر، کویر را پشت سر گذاشت.

 

و این بار، جای بعضی‌ها خالی‌ست. بهرام، با پایی شکسته و دلی شکسته‌تر، از دور نگاه‌مان می‌کند. دلی که می‌خواست بیاید، اما جسمش تاب نیاورد. دو محمد دیگر، یکی پسرم و دیگری پسر بهرام، دل به هیئت داده‌اند و ذکرشان برای حسین، از گوشه‌ی هر موکبی بالا می‌رود. می خواهند راحت تر با حسینشان نجوا کنند. اصراری نکردیم. بگذار با دل خودشان باشند.

 

هوا آن‌قدر گرم است که کولر ماشین تنها یک دل‌خوشی کوتاه است؛ نمی‌تواند از پس خورشید برآید. اما ما آمده‌ایم تا هم‌نفس خورشید شویم، گام‌به‌گام با او راه برویم، زیر تیغ آفتاب، در مسیر نجف تا کربلا.

 

با غروب آفتاب، به آبادان می‌رسیم. شهر شلوغ است، پر از زائرانی که همانند ما، دل در گرو یک زیارت دارند. از آن‌جا به سمت خرمشهر می‌رویم، و هر چهارراه و میدان، تابلویی دارد که راه را به سوی شلمچه نشان می‌دهد. انگار زمین هم فهمیده مقصد ما کجاست، و با اشاره‌هایی مملو از عشق، مسیر را به ما می‌نمایاند.

 

هوا دیگر کاملاً تاریک شده، اما دل‌ها روشن‌اند. در میان ترافیکی سنگین، در خرمشهر شلوغ، ما هنوز پیش می‌رویم.

به سوی جایی که آغاز جاده‌ای‌ست از اشک و آفتاب، به سوی شلمچه، به سوی کربلا...

 

زیر تیغ آفتاب موکب ها (۲)

 

در سرزمین شلمچه، جایی میان خاک و آسمان، در میان سیل ماشین‌ها و آدم‌ها، گم می‌شویم. اینجا دیگر نه شهر است و نه جاده؛ اینجا آستانه‌ی دل‌دادگی‌ست. باید راهی بیابیم، خود را به جنگل آهنی خودروها برسانیم؛ همان پارکینگ وسیع و بی‌انتها که شلمچه را در آغوش گرفته.

 

در ورودی پارکینگ، لحظه‌ای توقف می‌کنیم. به ازای شب‌هایی که ماشین‌مان در این بیابان می‌ماند، باید بهایی بدهیم. اما ما، بیشتر از هزینه پارکینگ، شادمانیم از بهایی که برای زیارت می‌پردازیم. برگه‌ای به دست‌مان می‌دهند؛ نخستین سندِ سفر عشق. دل‌مان قرص می‌شود. این آغاز است، آغاز دفتر زیارتی که هر برگش خاطره‌ای خواهد بود.

 

می‌گویند باید امام تو را بطلبد تا راهی این مسیر شوی. ما هم دل بسته‌ایم به همین امید... و اکنون که در این ازدحام بی‌پایان، چشم باز می‌کنیم، باورمان نمی‌شود که دعوت‌نامه‌ی سفر به کربلا را دریافت کرده‌ایم.

 

مرز، هنوز با ما فاصله دارد. پیاده رفتن در این گرمای جان‌سوز، دشوار و فرساینده است. اما انگار خداوند برای زائرانش تسهیل‌گرانی فرستاده؛ رانندگانی با ماشین‌هایی ساده اما پر از برکت، ما را با مبلغی می‌برند تا پایانه مرزی. بی‌درنگ سوار می‌شویم. و زودتر از آنچه گمان می‌بردیم، خود را در نزدیکی نقطه‌ی عبور می‌یابیم. کرایه‌ها را حساب می‌کنیم و قدم در مسیری می‌گذاریم که دیگر فقط با دل باید آن را پیمود.

 

از این‌جا به بعد، باید هوای هم را بیشتر داشته باشیم. نکند کسی در این سیل جمعیت گم شود. دو به دو کنار هم می‌مانیم؛ من و همسرم، ناهید و محمدرضا، مرضیه و خواهرش.

 

قدم‌به‌قدم که جلوتر می‌رویم، مسیر مردان و زنان از هم جدا می‌شود. محمدرضا که حالا دیگر کودک نیست، با قامتی محکم کنار من گام برمی‌دارد. دستش را در دستانم حلقه می‌کنم، محکم، گرم، با شوق و محافظت. گویی تمام امنیت دنیا را در همین تماس ساده برایش ذخیره کرده‌ام.

 

گذرنامه‌ها در دست‌مان است. مأموران یکی‌یکی مهر می‌زنند. و با هر مهر، قلب‌مان به تپش می‌افتد؛ گویی با هر ضربه‌ی مُهر، یک پله به آسمان نزدیک‌تر می‌شویم. از مرز ایران خارج می‌شویم... از خاک وطن، به سرزمین دلدادگی قدم می‌گذاریم.

 

و این‌گونه، باور می‌کنیم که نام‌مان، در لیست زائران امام نوشته شده است؛

لیستی که امضا دارد، از دل. مهر دارد، از آسمان.

 

نویسنده: نصرالله شفیعی، دوشنبه ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ شمسی

 

 

اين مطلب ادامه دارد.......

 

 

 

 

 

 

 

[کد خبر:AJ50978]
پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم


نوشتن دیدگاه

جدیدترین مطالب