
آینه جم- نصرالله شفیعی - سفرنامه پیاده روی اربعین ۱۴۰۴
*آهوانی در مسیر، با چشمانی پر از ناز و نیاز*
مسیر را همچنان میپیمودم. شب سایهاش را بر جاده افکنده بود، اما نور موکبها، همانند فانوسهایی آویخته بر دل تاریکی، ظلمت را پس میزدند. گاه تند میرفتم، گاه آرام، اما بیش از آنکه نگران خود باشم، دلنگران همسرم بودم؛ همراهی که در این سفر عشق، با وجود درد مزمنی که ماههاست با آن دست و پنجه نرم میکند، گام در مسیر عاشقان گذاشته بود.
مدتیست که رنج پاهایش، او را از بالا و پایین رفتن حتی چند پله ساده محروم کرده؛ قطعی مداوم برق با خاموشی آسانسور هم او را در خانه زندانی کرده بود. اما امروز، در این مسیر، در این سفر پیاده، در این حرکت روحانی... او بود، در میان جمعیت، در دل جاده، با گامی آرام اما استوار. گامی که تنها از دل عاشقی برمیخیزد. گویی معجزهای شده بود. پیادهروی بیش از ۱۵ کیلومتر در یک شب، برای کسی که در خانه از چند پله عاجز است؟ این فقط کار عشق است، و بس.
یاد آن بیت افتادم:
«رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود،
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»
اگر خودم تنها بودم، شاید درست برعکسش عمل میکردم؛ تند میرفتم، خسته میشدم، از پا میافتادم... اما همراهی با او، مرا رهروی پیوسته کرده بود، رهروی صبور.
در مسیر، میان زائرانی که مصمم و بیوقفه قدم برمیداشتند، ناگاه جمعیتی چشمم را گرفت. جماعتی گرد چیزی حلقه زده بودند، نه خسته و نه درنگکرده؛ بلکه خیره، متعجب، و محو. کنجکاوی بر من غلبه کرد. خود را به میانشان رساندم و با صحنهای شگفتانگیز روبهرو شدم.
قفس بزرگی، به اندازه یک اتاق، در کناره مسیر نصب شده بود. نیمی از آن را آهوانی ظریف و چابک پر کرده بودند، و نیم دیگر را شترمرغهایی با گردنهای بلند. آنها را نگاه میکردم، ولی بیش از همه، دل به آهوها سپردم... آهوانی با موهای نرم و چشمانی لبریز از ناز و نیاز.
زیباییشان چشمگیر بود، آرامشبخش. دل از راه رفتن بریدیم و مهمان نگاهشان شدیم. آنها هم گویی فهمیده بودند در میان رهگذران این جاده، دوستانی مهربان دارند. سرهایشان را به کنار سیمهای قفس میآوردند، تا نانی، نگاهی، یا نازکی از مهر دریافت کنند.
من نمیدانم لذت بیشتر برای کداممان بود؛ برای ما که نان میدادیم، یا آنها که میگرفتند. در هر حال، لحظهای لبخند، لحظهای مهر، میان دو موجود از دو عالم، برقرار میشد.
شاخهایشان همچون بزهای کوهی، اما صورتهایی نرمتر و زیباتر. یکیشان شاخهایی چنان بزرگ داشت که مرا به یاد کرگدن انداخت. تکه نانی یافتم و دستم را از لای سیمها به سویشان بردم. آهو آمد، با شوق. نان را چنگ زد و دستم میان دو شاخش گیر کرد. کشمکش کوتاهی میان من و آن زیبای شاخدار، صحنهای طنزآمیز و شیرین ساخت. او می کشید و من می کشیدم، نزدیک بود در این گیر و دار ساعتم به غنیمت برود. به خیر گذشت. نان نوش جانش شد. هنوز هم چشم به راه تکهای دیگر بود.
در دل میگفتم: "چه مهربانند، و چه دلنشینتر وقتی میبینی این حیوانات با چنین صمیمیتی با انسان انس میگیرند." ولی ناگهان صدایی، جملهای، همه تصویر را شکست...
یکی از رهگذران گفت:
"این آهوها نذری هستند، برای ذبح در مسیر زائران اربعین."
جملهاش چون خنجری بر جانم نشست. چگونه میشود چاقو بر گلوی این نازنینان نهاد؟ آهوهایی که دیدارشان، نوازش جان رهگذران است... چه دستی میتواند زیبایی را اینچنین، بیصدا خاموش کند؟
در دل گفتم:
"ای خدا، تو که انسان را آفریدی و گفتی فتبارکالله احسنالخالقین،
من هم، در برابر آهو، گفتم همان جمله را:
فتبارکالله احسنالخالقین..."
ای کاش بالی داشتم، پر میکشیدم، میرفتم نزد صاحب این نذر و میگفتم:
"نذرت قبول نیست... نذر کشتن، آن هم چنین آهوهایی؟ نذر نباید دل بشکند. نذر باید زندگی ببخشد."
اما چه میتوان کرد؟ دنیا همین است... گاهی زیبایی، قربانی باورهایی میشود که سالها تکرار شدهاند.
و ما همچنان رهسپاریم، با دلهایی لبریز از نگاه آن چشمان ناز، و قلبهایی سنگین از قصهای که شاید پایان خوشی نداشته باشد...

در میانهی سوزِ آفتاب، آنگاه که گرما همچون تیغی بر جانم مینشیند، به سایهی مهربانی یک موکب پناه میبرم؛ موکبی که گویی پناهگاهی است در دل صحرای عطش.
چند مرد عراقی، با چهرههایی آفتابسوخته اما مهربان، در ورودی موکب ایستادهاند. کنارشان ظرفی بزرگ است، همانند وان حمام، پر از بطریهای کوچک آب معدنی. خنک، تگری، جانبخش... دست دراز میکنم، یکی را برمیدارم، درش را باز میکنم و آرامآرام سر میکشم. گویی جرعهجرعه جان تازهای در رگهایم جاری میشود. عطش اما دستبردار نیست. بطری دیگری برمیدارم، اینبار تندتر، بیمکث. عراقی با لبخندی صمیمی و نگاهی که از جنس محبت خالص است، با لهجهای شیرین میگوید: «اخی اشرب مای بارد... تفضل، تفضل!»
کنارش رفیقش، با بادبزنی دستی، کبابهایی را که روی زغال سرخ شدهاند، باد میزند. بوی دلانگیز کباب در فضا میپیچد و گرسنگی را بیدار میکند. هنوز در حال تماشای این صحنهام که صفی شکل میگیرد. صفی برای کبابهایی که بهسرعت تمام میشوند. کمی عقبتر میایستم. دودلام که بمانم یا بروم.
اما صاحب موکب، انگار دلش با نگاههای پنهانم آشناست. لقمهای نان و کباب آماده میکند، به سمتم میگیرد و با چشمانی که مهربانی در آن موج میزند، مرا میخواند. لحظهای تردید میکنم، اما دست او، دراز شده از دل کرامت و مهماننوازی، چارهای نمیگذارد جز گرفتن آن لقمهی عطوفت.
دوباره دست در ظرف آب میکنم. یکی دیگر... جانم تازه میشود. بساط چای هم به راه است، بخارِ آرامِ زغال ها و استکانهای کمر باریک، ور مقابلم خود نمایی می کند. صاحب موکب تعارف می کند و من با دستی به سینه به او می گویم که، تشنهی چای نیستم.
با دل پر و دستی گرم، از او خداحافظی میکنم. راهی میشوم. در میان موجی از زائران، در جادهای که به نجف ختم نمیشود، که مقصدش دل است، شوق است، کربلاست...
جاده هنوز ادامه دارد...
اما دل، همانجا، کنار لبخند آن مرد عراقی و لقمهی نانی که طعم مهربانی داشت، جا مانده است.

#روز خبرنگار را به همه خبرنگارانی که پیام آور حقیقت و راستی هستند تبریک می گویم.#
وقتی از پیادهروی اربعین سخن میگویم، از سفری فراتر از گامهای زمینی حرف میزنم؛
از عبوری عاشقانه در دل تاریخ، از راهی که به جای قدم گذاشتن بر خاک، به سوی باورها قدم میزنیم.
از جادهای که از نجف آغاز میشود، اما مقصدش تنها کربلا نیست؛ مقصدش کمال انسان است.
در این مسیر نورانی، در این همنفسی با دلهای عاشق،
زیباترین جلوههای انسانیت شکوفا میشود؛
ایثار بیچشمداشت، خدمت بیمنت، مهربانیهای بیپایان...
وفور نعمت، باران کرامت، سفرههای بینام و نشان، دستهای بیدغدغه بخشش...
همه چیز هست، حتی بیش از نیاز، اما در همین فراوانی است که آزمونی پنهان ما را میسنجد.
آری، آنچه دلم را میفشارد نه کمبود، که افراط است.
بطریهای نیمهنوشیدهای که در بیابان رها میشوند،
غذاهایی که با بیمهری در سطل زباله آرام میگیرند،
لیوانهای چای، که لب تر نشده، روانه خاک میشوند...
اینجا، حریم بهشت است. این مسیر، جادهی وصال است.
آمدهایم تا مهاجر الیالله باشیم، نه مهمان اسراف.
آمدهایم تا روح خود را به حرم حسین نزدیک کنیم، نه تا از روح قرآن دور شویم.
مگر نشنیدهایم که قرآن چه سخت از تبذیر سخن گفته؟
«إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ»
چگونه میتوان برادر شیطان شد، و همزمان، زائر حسین؟
و مگر نه اینکه «إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»؟
کسی را که خدا دوست ندارد، آیا حسین میپذیرد؟
اگر حسینی هستیم، باید قرآنی باشیم.
و قرآنی بودن یعنی عمل... نه تنها به نماز و دعا، بلکه به اخلاق، به رفتار، به حفظ حرمت نعمت.
بیاییم خود اسراف نکنیم، و به فرزندانمان نیز بیاموزیم که عاشقی، با مسئولیت همراه است.
بیایید جاده نجف تا کربلا را، نه فقط با پا، بلکه با فهم و آگاهی طی کنیم.
بیایید حریم بهشت را با زیباییهای اخلاقی، پاکیزه و بهشتی نگه داریم.
تا آنگاه که به گنبد طلایی برسیم، دلمان نیز همچون مسیر، پاک و زیبا باشد.
نصرالله شفیعی، جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، کربلا، عمود1379
این مطلب ادامه دارد....
خبرهای مرتبط: