
آینه جم/ محمد مهدی بکران
وقتی پا به استادیومِ روباز بوشهر گذاشتم، هنوز صداها آغاز نشده بود،
اما حس میکردم نسیم موسیقی در کوچِ باغِ دلها میچرخد.
آسمان سقف نبود؛
سهمِ همگان بود—
و ستارهها چون شمعهای خاموشی که منتظر جرقهٔ آوازند.
گروه یکییکی روی صحنه نشست:
گیتار غربی در یک سو،
کمانچهٔ ایرانی در سوی دیگر؛
دو ساز که در بیرون از این دیوارها،
جهانشان پر از تهدید و تحریم بود،
اما اینجا در بوشهر، در آغوش موسیقی،
به صلح و آشتی رسیده بودند.
همین همنشینی آرام،
در سکوت چیزی میگفت:
«هنر راهی دارد
که سیاست ندارد.»

نور صحنه هنوز کامل شکل نگرفته بود
که علیرضا قربانی با آرامشی خاص قدم بر صحنه گذاشت.
در همان لحظه نگاه من به دستانش گیر کرد—
دستهایی که هوا را نوازش میکردند،
انگار پیشدرآمد یک سماع پنهان بود.
با آغاز نخستین نت،
حرکت دستان قربانی، گروهش را میچرخاند؛
نه با فرمان،
بلکه با دعوت.
در همان دم،
تصویر دور رقص پای مایکل جکسون
با سماع دستان قربانی
در ذهنم در یک قاب نشست؛
دو روایت از یک جوهره:
آزادیِ بیانِ موسیقی.
نام این تور، «ایرانم» بود؛
و من احساس میکردم این «ایرانم»
نه فقط نام اجرا،
که هویت آن شب است.
موسیقی اوج گرفت،
و ناگهان خود را در سفری میان قرون دیدم:
در لحظهای کوتاه،
ابوسعید کنارم نشست—
با آرامش مردی که جهان را بازیچه نمیگیرد.
کمی بعد،
خیام از دور آمد،
با جامِ اندیشهاش که
تلخ مینوشاند و شیرین میفهماند.
و سپس،
مولانا همقدم شد،
با زبانی که حتی در سکوت،
رقص میکرد.
اما سفر اینجا تمام نشد.
سایهٔ هوشنگ ابتهاج آرام از میان موسیقی برخاست—
با آن غمِ آشتیکرده،
آن صدای درونی که میگوید:
درختِ بارانخوردهٔ عشق
همیشه سبز میماند،
حتی اگر شب طولانیتر شود.
و لحظهای بعد،
شاملو با قامت بلند کلمههایش
در میان صدا ایستاد؛
چنان که گفتارش
خود ضرباهنگی تازه به موسیقی بخشید—
او که همیشه باور داشت
آدمی در تاریکی هم
میتواند چراغ باشد.

آواز قربانی،
شاخهها را—
در آبستنِ نسیم—
آرام به برگ خوردن وامیداشت.
و من تماشاگر دستانی بودم
که به دلِ شکستگان
نزدیکتر از هر شعاری میرسیدند؛
دستهایی که میدانستند:
«اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من»
اما میتوانند
لحظهای پردهٔ اندوه جهان را کنار بزنند.
نزدیک پایان اجرا،
ماه از پس نورافکن ابرها بالا میآمد.
سایهاش بر شانهٔ درختان کاشته دست مدیریت صحنه نشست
و گویی ماه با درختان قدم میزد در شام
تا بداند این صدا را
چگونه باید به حافظهٔ شب بسپارد.
آن شب در بوشهر،
موسیقی فقط اجرا نشد—
اتفاق افتاد.
صدا، دستان، سازها،
سایه و شاملو،
ابوسعید و خیام و مولانا،
رقص و سماع و صلح—
همه در یک لحظه جمع شدند
و نامی واحد ساختند:
*ایرانم*
خاکت کفنم
