
آینه جم-نصرالله شفیعی/ سفر نامه اربعین( قسمت پنجم )
من، در میان این سیل عاشقان، خود را خاشاکی میدیدم که بیاراده در آغوش شوق پیش میرود؛
قطرهای بیمقدار در دریای بیکران دلدادگان.
دلخوش بودم…
دلخوش به اینکه هر گامی، مرا قدمی نزدیکتر به کربلا میبرد،
دلخوش به اینکه باز هم کربلایی میشوم،
دلخوش به پایان عمودها، به رسیدن، به زیارت، به بوسه بر ضریح، به آغوش گشودهی عباس، به وصال.
این حکایتِ سالهاییست که هربار، در موسم اربعین، پای بر این خاک مقدس میگذارم.
اما اینبار…
در میانهی هیاهو، در ازدحام عاشقان و موکبهایی که کرامتشان بیداد میکند،
دغدغهای از اعماق وجودم برخاست و مرا در خود فرو برد.
زانوهایم سست شد، اشک بیدعوت آمد،
و ناگهان دیدم تمام آنچه در ذهن برایش نقشه کشیده بودم،
همه آن خیالات از پیش طراحیشده، در برابر این سؤال خاموش فرو ریختهاند:
با کدام دل، مهمان حسین میشوی؟
با کدام توشه، قدم به حریم حرم میگذاری؟
آیا باور داری که درونت، بیپرده در محضر اوست؟
با این دل آلوده، با این قلب خاکگرفته،
چه جرأتی داری که به سرزمین پاکی و آینهها نزدیک شوی؟
در دل شب با خود گفتم:
حسین، کریم است، اما آیا من در حد مهمانی کریمان هستم؟
با همهی غبار گناه، آیا توشهای در دست دارم جز چشمهایی بارانی و دلی پر از حسرت؟
با بغضی در گلو و صدایی لرزان، از خدا خواستم:
نه بهخاطر من، که بهخاطر حسین،
از گناهانم بگذر، دلم را جلا ده،
مبادا ورود من، محضرش را بیالاید.
از او خواستم تا دل آلودهام را شستوشو دهد
و مرا پاک و سبکبال، به آستان دوست برساند.
و در همان لحظه بود که بار دیگر نسیم شوق وزیدن گرفت،
انرژی از درون جوشید، لبیکگویان برخاستم،
و قدمهایم، با امیدی تازه، استوارتر از قبل ادامه یافت.
وقتی در شلوغی ماشینها و ازدحام عاشقان،
خود را در آستانهی دروازهی کربلا یافتم،
حسی تازه بر جانم نشست؛
حسی که از جنس سبکبالی بود و امید.
خواستم فریاد بزنم،
اما دهانم یارای آن همه شور نداشت،
تنها با دلم زمزمه کردم:
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
و آنجا، در آن لحظهی ناب،
با تمام وجودم باور کردم که حسین،
مرا طلبیده…
نه گناهانم را به حساب آورده،
نه آلودهدلیام را مانع دیدارش دانسته…
او با آغوش باز، به انتظارم نشسته بوده است.
شوقی تازه، امیدی دوباره،
همراه من شد و شب را در موکبی آرام گرفتم،
تا فردا، سحرگاه،
به نیت دیدار یار، بیدار شوم
و قدم در کوی عاشقی بگذارم؛
سبک، خالص، مشتاق…
و شاید… اندکی شایسته تر
پاسی از شب گذشته بود که مقصدمان عمود ۱۳۷۹ شد، همان نقطه آشنای هر سال، توقفی کوتاه در کربلا. جایی که بعد از استراحتی کوتاه، نیرویی دوباره به جانمان میبخشید تا به سوی زیارت گام برداریم.
من و همراهانم، بهویژه چند خانم در ایستگاه روبروی مستشفی الکفیل پیاده شدیم. به دنبال آن عمود شناخته شده رفتیم؛ وارد کوچههایی که بوی آشنایی و مهربانی سالهای پیش را میدادند، شدیم.
ساکنان این کوچهها، همان کسانی که با دستانی پر از مهر و صفا درهای خانهشان را به روی زائران میگشایند، حیاطهایشان را نیمه باز نگه میدارند، انگار میگویند: «بفرمایید، خانهمان خانه شماست.» و زائر، با قلبی آشنا و چشم دل گشوده، بیهیچ معطلی وارد میشود.
در یکی از این حیاطها، نیمهباز، ما را به خود جلب کرد. مردی میانسال با لبخندی آرام، اتاقی را در سمت چپ حیاط نشان داد؛ «این اتاق مخصوص خانمهای زائر است» گفت، و بابت اینکه نمیتوانست مردان را بپذیرد، عذر خواست؛ اتاق روبرو خانه زن و فرزندش بود.
این نگاه مهربان و این تفکیک ظریف، گوهری بود در دل این مهماننوازی. من هم به حسینیهای در همان حوالی رفتم؛ همان دستهای مهربان عراقی آنجا هم مشغول خدمت بودند.
دو کولر گازی بزرگ ایستاده، و یکی هم آبی، هوای خنکی به فضا بخشیده بودند. رختخوابها به اندازه کافی بود، اما بیش از همه، نیاز به استراحت بود.
خانمها راضی و دلگرم، میزبان استاد حقوق دانشگاههای عراق بود. همسرش با لبخندی که از دل برمیآمد، هر روز صبحانه، ناهار و شام را به اتاق خانمها میآورد. با کلماتی صمیمانه، آنها را خطاب میکرد، کنارشان مینشست، همصحبتشان میشد تا هیچکس احساس غربت نکند. چای، عصرانه، میوه، لباسشویی، حمام، همه و همه فراهم بود.
صمیمیتی که اینجا دیدم، فراتر از واژهها بود، معنایی ژرف داشت؛ رشتهای از عشق حسین که در رگهای یارانش به جریان افتاده بود. باید قدردان این محبت بیکران بود، این خانواده نمونهای بود از عمق محبت مردمان عراق به هر گوشهای که زائری قدم گذاشته بود.
نمیدانم چرا هرگاه اربعین میرسد، زوزههای گرگها به آسمان بلند میشود.
دلسوزی برای چه؟ برای ایرانیها؟ آنها در پی نبش قبر اند، نبش قبری که جنگ هشت ساله را از نو زنده کنند. غافلند از آنکه این جنگ بین دو ملت شیعه از بیرون دامن زده شد تا این اتحاد شکل نگیرد؛ اما خود خوب میدانند چون از همان قماشاند.
اینجا، ما همه محبت ملت عراق را میبینیم، این محبت در همه جا جاری است، حتی در دل کوچهها و خانهها. هر زن عراقی در خانهاش خود را خادم زائران ایرانی می کند. من هرچه فکر میکنم جز عشق حسین و وفاداری به آرمان زینب دلیل دیگری نمییابم.
این عشق را باید پاس داشت، تقویت کرد و ایمان آورد که این معجزه حسین است، معجزه شهدای کربلا.
این روزها دشمنان به لرزه افتادهاند، از خروش این رودخانه خشمگین، از اذانها، از فریادهای لبیک یا حسین، لبیک یا زینب، از صدای پاک کودکان معصومی که با حنجرهای نازک فریاد میزنند: «الموت لأمریکا، الموت لإسرائیل.»
باید قدر این نعمت بزرگ را بدانیم؛ این اربعین است که در خونها جاری است، همان گونه که خون امام حسین در رگها جریان دارد.
این است حکایت عشق، این است داستان اربعین.