
آینه جم؛ فرید تشانی: داستان زیبایی است، داستان کربلا. قلم که روان شد بوی حسین(ع) می گیرد. زائرانی در سرزمین حرام با فریادی از جنس سکوت آرام جان می دهند و جاهلان توجیهشان قضای الهی است…
آقا و مولای ما، شما بگویید مگر این حاجیان در عرفه چه را طلب کرده بودند؟!
به گمان «عجل لولیک الفرج»با پای پیاده اربعین همراه شما
ما هم خسته ایم دلمان تنگ است؛ این روز ها فقط نظاره گریم؛
بر سینه حاجیان شمرهای سعودی را…
مادری که ناله «مهلاً مهلا» سر می دهد را…
صدای هق هق دختر بچه ای که تا منا می رسد..
زائری که «یا أخا أدرک أخا» را ناله می زند…
باز کسی لب تشنه جان می دهد را …
نفس هایی که با بوی خدا خاموش می شوند…
زمزمه” هل من ناصر ینصرنی” در زیر نرده ای سنگین را…
سوغات پدری که فقط وصیت اش جاودان میشود…
کودکی که در ساحل آرام جان می دهد…
گلوله صهیون که سینه ای را می درد…
عقیق یمنی که رنگ خون می گیرد را…
وعیدی که تبریکش تسلیت می شود…
کافیست! علت ها را رها کنیم، آخر دل بهانه می خواهد که شدن ها را فریاد بزند. ارباب به کربلا نرسیده کربلا بپا شد. شهر که در پی بهانه ای برای استقبال از محرم بود، بهانه اش را جست.
«کل یوم عاشورا» معنا یافت. باز هم روضه گودال…
نثر ها و بیت ها که زیبا می شوند رنگ بیت المقدس و بوی باران می گیرند. حال باید سنگ ها را به سمت شیطان کاخ نشین نشانه رفت، قبله ها را صهیون و سعود اشغال کرده اند.
تو را قسم به طواف دل های پاک! به سعی صفا و مروه! به حمد و لبیک! که دیری است که دیر است بیایی!
تو بیا، تو بیا و پرچم و لوای سبز آقاییت را بالا بگیر، و تکیه بر کعبه زن و فریاد بر آر: «أنا المهدی، أنا الحق»،
طنین صدایت بوی رسالت میدهد.
منبع:ثلاث
[کد خبر:AJ8559]