F850379.gif

 

 

آینه جم/ پیمان زند : التماس کرد که برای عیدش اطاقش رو رنگ امیزی کنیم دوتا دیوارها صورتی و دیوار وسط سبز ماچا، کمد لباسی کوچیکش رو بذاره کنج اتاق و عروسک قرمز موبلندش رو بشونه وسط اتاق و دیگه تا صبح چراغش رو روشن بذاره آخه عروسکش از تاریکی می ترسه،خودشم از صدای بلند می ترسید وقتی جشنی بود یا چهار شنبه سوری صدای ترقه می اومد، می دوید سراغم و کنارم می نشست،بچه ام از صدای بلند می ترسید.

 

صبح شنبه مثل همه شنبه ها مینی بوس مدرسه اومد دنبالش و رفت...شروع کردم به گرد گیری، دم دمای عید که میشه زنها استراحت ندارن بشورن، بسابن، بپزن...اتاق حسنیه رو خالی کردم لباسهاش، کتابهاش ،عروسکهاش، یکهو چشمم روی عروسک قرمز مو بلندش ماسید،زیر لبی گفتم:خدایا عید خوبی برای همه بشه تا برای ما هم بشه.

 

مثل همیشه تلویزیون توی حال روی شبکه خبر بود که دیدم داره زیرنویس می کنه: به تهران حمله شده...تلفنم زنگ خورد زن همسایه امون بود، تند تند و با اضطراب گفت:فهمیدی به تهران حمله شده..کاش می رفتیم دنبال بچه ها از مدرسه می اوردیمشون.بی خبر خندیدم، گفتم: نترس

 

کسی کاری با ما نداره..ترامپ چه می دونه میناب کجاست؟...یکهو ی صدای بلندی اومد...ی انفجار دیگه پشتش....یا امام غریب...پا برهنه بی دستمال و روسری دویدم توی کوچه، صدای انفجار بعدی شدیدتر و نزدیکتر شد تا چشم کار می کرد دود بود و آتش...خبر مثل بمب شایدم سریع‌تر از بمب توی میناب پیچید...مدرسه شجره طیبه میناب هدف حمله قرار گرفت...لای دود و صدای آژیر آمبولانس و ماشین‌های آتش نشانی خودم رو رسوند به در مدرسه...آخ مدرسه در نداشت یک تلی از خاک بود.

 

صدای پدرها و مادرها رو می شنیدم که ضجه می زدن و دنبال بچه هاشون می گشتن...نای جلوتر رفتن نداشتم...صدا از گلوم بیرون نمی اومد یک چیزی مثل خفگی، مثل غرق شدن..... خواستم زنگ بزنم باباش یادم اومد ماموریت رفته بندرعباس...خدای من!! حسنیه زنگ اول ورزش داشته،زمین چمن ورزشی شون پشت مدرسه بود، خدا رو شکر...دلم آروم شد گفتم: بچه ام زنده است....تو اون شلوغی آقای نصیری رو دیدم کنار زمین ورزشی مدرسه، تراشکاری داشت،تا من رو دید اومد سمتم. گفتم:حسنیه؟سرش انداخت پایین و از کنارم رد شد...تنم یخ کرد.

 

قلبم تند تند می زد...پاهام جون راه رفتن نداشت اما سرم پراز صدا بود صدای مامورهای اورژانس صدای آقایی که توی میکروفن می گفت:سریع متفرق بشید احتمال حمله مجدد هست.

 

لابلای همه شلوغی‌ها یک آقای قد بلندی که یک کلاه و ماسک مشکی داشت گفت: خواهرم از اینجا برو......... گفتم:دخترم...........گفت: مجروح ها رو بردن بیمارستان،شهدا هم سردخونه.

 

غروب بود که برادرم زنگ زد و گفت:من سردخونه ام تو کجایی؟من کجا می تونستم باشم؟من دقیقا"وسط یک اتاقی که نصفه و نیمه نقاشی شده و یک عروسک قرمز موبلندی ک تو بغلمه نشستم...من اینجا نشستم و هزار امید ناامید شده ام و تمام سوالهایی که مدام توی سرم رفت و آمد می کنن...

 

چرا شب ماشه را نچکاندی؟چرا روز وسط زنگ ورزش روی سرشان بمب ریختی؟ تو می‌دونستی بچه ها سر کلاسن...چرا رحم نکردی؟؟؟ باز من می مونم و یک بغض عمیق تو گلوم که معلوم نیست کی خفه ام کنه....

 

"شنبه، نه اسفند هزار و چهارصد و چهار سیاه ترین شنبه جهانه و باید تا ابد دنیا سیاه بپوشه"

 

ايرنا 

[کد خبر:AJ53394]
پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم


نوشتن دیدگاه

جدیدترین مطالب