1000000000000073121452.jpg

 

اینه جم : پشت خاکریز صدای غم زده و داغدیده اش با افتخار از شهادت رفیقی می‌گفت که شناسنامه‌، او را فرزندش می‌خواند، بغضش را فرو خورد و با صلابت و ردای یک رزمنده گفت:از میان این سه شهید تنها روی تابوت پسر من نوشته بود “مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود”

به گزارش آینه جم  به نقل از ایرنا؛ امسال هفته گرامیداشت دفاع مقدس به لحاظ قرار گرفتن در بحبوحه جنگ تحمیلی سوم ملموس‌تر از ۴۵ سال پیش از آن آغاز شد،امروز راویان برای گفتن از روایت فتح اگرچه همواره چشمشان به همان نوجوان ۱۶ ساله‌ای است که نارنجک به کمر بست و به زیر تانک دشمن رفت اما بر روی دستشان تابوت کودکان،نوجوانان و جوانانی را بدرقه می‌کنند که هزار و یک امید و آرزو را در راه سربلندی میهن فدا کردند و نامشان بر درخت تنومند این میهن جاودانه شد.

روی تابوتش نوشته بودند مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود

امروز در آستانه سال تحصیلی و تقارن آن با هفته دفاع مقدس و در دل جنگ تحمیلی سوم،نوشتن از قصه رزمنده‌ای که بجای نشستن در پشت نیمکت‌های کلاس نهم مدرسه کارنامه درخشان شجاعت و دلاوری را در دست گرفته و در کنار هم سنگرانش مدال شهادت را بر سینه زد براستی یکی از تلخ‌ ترین اما غرورآمیز ترین حماسه نگاری ها را رقم زد.

این جنگ‌ نابرابر گاهی مجموعه متنقاضی از جلوه‌های درد و رنج در آمیخته در افتخار و غرور ملی است، پدر و مادرانی که با هزار و یک آرزو لباس رزم بر تن فرزندان بلندقامتشان ، جگرگوشه‌هایشان، دلیل شادی و لذت جهانشان و آیندگان این مرز و بوم می‌کنند و اگر چه می‌دانند که شاید آخرین جرعه از جام زندگی آنها ممکن است که شربت شهادت باشد اما برای ایستادن و ادای دین خود به تمام ادوار دفاع مقدس آنها را غسل داده و راهی میدان نبرد می‌کنند.

زیست، ذات و سرنوشت شهادت

تاکسی از بیمارستان درب گلزار شهدای شهر بندر” دیر” ایستاد، پدر نوزاد یک روزه‌اش را در دست گرفته و با خواندن فاتحه و عرض ارادت و سلام خود از میان انبوه سربازان و قهرمانان آرمیده در خاک میهنش می‌گذرد و به قبر مادرش که در همسایگی آنها می‌رسد، برای لحظاتی کوتاه فرزندش را روی قبرگذاشته و آغوش مادر را برای لحظات ابتدایی ورود وی به دنیا متصور می‌شود و زیر لب می‌گوید: بیا مادر اینهم همان فرزندی که دوست داشتی از جنس من پا به عرصه جهان بگذارد، عبور از دنیای تولد و نفس کشیدن در هوای گلزار شهدا اولین و درخشان‌ترین تصاویر خاطرات تولد پسر از نگاه پدر بود که

به خبرنگار ایرنا گفت:این را برای کسی تعریف نکردم اما خوب که نگاه می‌کنم میبینم گره خوردن و مانوس شدن با راه شهدا و شهادت از همان ابتدا در سرنوشت این بچه معلوم بود.

علی بحرانی اضافه کرد: پس از سه فرزند متبرک ،خدا پسری را به من و مادرش به امانت عطا کرد، خصوصیات اخلاقی‌اش با بقیه بچه‌هایی که اطرافم می دیدم فرق داشت علاقه زیادی به صله رحم داشت، با همه مهربان بود، صبر و بردباری‌اش زبانزد بود و از بودنش در اجتماع و فعالیت‌هایش بخواهم بگویم درسش خوب بود و همیشه می‌گفت میخواهم همچون شهید عباسی کاره‌ای برای انرژی هسته‌ای ایران بشوم و باعث پیشرفت کشورم شوم و تفریح را همچون دیگر کودکان دوست داشت، ووشو، شنا و فوتبال را بیشتر از همه چیز دنبال می‌کرد و در همین راه نجات غریق شده بود.

کمی مکث کرد و از پشت تلفن انگار خیره به نقطه‌ای شده بود که در نزدیکی او یادش را تداعی می‌کرد و ادامه داد: اتفاقا در میان وسایلی که دیشب آوردند عینک شنای آغشته به خونش هم بود بخواهم به طور خلاصه از او بگویم هرکس در یک زمینه یا چند زمینه می‌تواند پیشرفت جهشی و چشمگیر داشته باشد و مهدی در فنون نظامی این امر را ثابت کرد.

روی تابوتش نوشته بودند مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود

فردای روزی که وسایل را آوردند از مدرسه اش آمدند و آنها را برای جشن جوانه ها و کلاس هفتمی ها بردند،مهدی امسال کلاس نهم بود و همکلاسی‌هایش قرار است چهارشنبه مصادف با اول مهرماه بیاند و آنها را روی نیمکتش بگذارند.

فرمانده‌اش نیزبا تائید سخنان پدر اولین ورود او به دنیای رزمندگان و فضای معنوی را سن ۶ سالگی او عنوان کرد و گفت: از تولد تا شهادت می شناسمش و در یک کلام او را نخبه اخلاق عنوان کرد و گفت: نه اینکه بخواهم اغراق کنم او دوست فرزندم بود اما خصوصیات اخلاقی بی بدیل و بزرگتر از سن و سالش همیشه برایم جالب بود .

صحافی زاده اضافه کرد: برای خانواده نیز یک مامن و تکیه گاه بود،بعنوان مثال برادر چهار خواهر بود و یک روز برای پسرم تعریف کرده بود که وقتی می رسم به خانه تمام خواهرایم منتظرند من بیایم و در کارهایی مثل خرید رفتن انجام امورات خانه و غیره کمک شان کنم و گاهی وقت کم می‌آورم اما اگر روزی بچه دار شوم فرزند بسیار می آورم و برای دخترانم دو برادر.

یار دیرینه مهدی که برغم تفاوت سنی زیادش خودش را استاد که نه رفیق او می دانست ادامه داد: مهدی یکی از پسرانی بود که پدرش تمام امکانات زندگی را بیشتر از آنچه که در حد سن و سالش باشد برایش فراهم کرده بود اما آنچه از روزهای آغازین جنگ تاکنون می دیدیم اصرار او بر پشت پا زدن به تمام آنها و دفاع از میهن بود،مطیع و گوش به فرمان بود و برای رسیدن به هدفی که نمیدانستیم در نهایت سکوت و آرامش است گام بر می داشت.

روی تابوتش نوشته بودند مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود

نامه‌ای به سقف آرزوهایش

پدر مهدی با لحنی آرام هرچه بیشتر از پسرش حرف می‌زد این جمله را تکرار می‌کرد که “نمی خواهم اغراق کنم و نم یدانم چگونه بگویم که این امر خدایی نکرده مشتبه نشود که دارم برای فرزندم داستان سرایی می‌کنم” اما وقتی خواب بودم می‌آمد و دست یا پایم را می‌بوسید،یک روز از او پرسیدم چرا کف پایم را می بوسی درست نیست،جواب داد در جایی شنیدم اگر کف پای پدر خود را ببوسید هر آرزویی داشته باشید به آن می رسید، هرگز از او نپرسیدم آرزویت چیست،در این سن چه نیاز داری که هر شب کف پای من پدرت را می بوسی؟؟؟

بحرانی پدر درباره انگیزه جبهه رفتن فرزندش در این سن کم بیان کرد:در سال‌های دفاع مقدس اول چندسالی را در جبهه های نبرد علیه دشمن بعثی سرباز بودم و خب خاطرات آن دوران را بسیار مرور می‌کردم،مهدی عکس‌های من را در آلبوم نگاه می‌کرد و درباره آنها از من سوال می‌پرسید در جنگ اخیر چندباری به جزایر لاوان و قشم عزیمت کردم و هر بار مهدی که حالا به فنون نظامی که آموزش دیده بود اشراف کامل داشت و مهر و اسلحه‌اش را در خانه نگهداری می‌کرد و فرمانده از این نظر کاملا به او اطمینان داشت بر این امر اصرار می‌کرد و هر بار مادرش با این موضوع مخالفت می‌کرد و فرمانده‌اش او را در حوالی دیر به ماموریت می فرستاد تا به خانه نزدیک باشد.

یک روز با گریه و لحن گلایه آمیز آلبوم عکس سال‌های جبهه پدرش را آورده و خطاب به پدر می‌گوید: سال ۶۱ تو ۱۵ سال سن داشتی چطور تو می توانستی بروی جبهه ولی من که چند روز دیگر ۱۴ سالم تمام می‌شود نمی‌توانم؟؟؟

بالآخره مادر راضی می‌شود و پدر نامه درخواست او به منطقه‌ جنگی که به لحاظ خودش خطرش کمتر باشد را ارسال می‌کند و پاسخ مثبت نامه او را به ماموریتی ده روزه به همراه پدر روانه می‌کند و روز موعود فرا می‌رسد و مهدی به آرزویش نزدیک می‌شود.

آخرین دیدار با مادر

اینبار مادر وسایل سفر پسرک را می‌بندد،لباسش را اتو کشیده و بر تنش می‌کند، توشه‌ای کمی خوراکی و همان داستان مادرها که غم و نگرانی شان در معادله‌های مادرانه به سکوت و خودخوری بدل می‌شود،همان اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند و واگویی امید و اقتدار.

ماشین دم در حیاط ایستاد و هم رزمانش پیاده شدند تا با خانواده سلام و خداحافظی کنند که خواهر کوچکش دوان دوان کاسه آبی را به دست مهدی می‌دهد و می‌گوید بنوش و بقیه آن را با اصرار به بقیه مسافران تعارف می‌کند و آنها نیز برای اینکه دل کودک نشکند جرعه ای از آن را می‌نوشند مادرش قرآن می‌آورد تا او را در پناه خدا به سلامت به خانه برگرداند،نگاه خیره مهدی در چشمان مادر،صدای قطره های آب پشت ماشین،درب خانه پشت سرش برای آخرین بار بسته می‌شود.

تکاور کوچک گروهان مرصاد

در میانه راه رزمگاه در مسجدی در بندر “مقام” از توابع استان هرمزگان با بقیه سربازان برای نماز می‌ایستند شخصی از گروهان دیگری جلو می‌آید و با مهدی گرم حرف زدن می‌شود،ماشین آنها زودتر آنجا را ترک می‌کند و آن مرد با نگاه نگران آمیخته در غرور به دیگر همسنگرش می‌گوید این تکاور کوچک شهید می‌شود.پدرش تکرار کرد: دلم میخواهد ببینمش،بگویم تو از کجا میدانستی این را یک نفر که شاهد مکالمه آن دو نفر بود به من گفت.

روی تابوتش نوشته بودند مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود

تولد یکم شهریور ۱۳۹۱ ، شهادت دهم شهریور ۱۴۰۵

۷شب و روز در گروهان مرصاد بعنوان تکاور کوچک،گوش به فرمان فرماندهان، مهربان، متواضع، صبور و آرام به مبارزه با دشمن متجاوز پرداخت،شب‌های جبهه اغلب غذاهای سبک می‌دادند آن شب خبر آوردند امشب شام کباب است،یکی از بچه ها گفت در سال های دفاع مقدس هر بار شام خوبی می‌دادند می‌گفتیم امشب شب شهادت است و مهدی زیر لب آمین می‌گوید و ادامه می‌دهد ما که از خدایمان است شهید شویم.

آن روز بعد از ظهر قصد حمام کرد و خواست سرش را بشوید خودم برایش شامپو زدم و سرش را شستم،به سنگر رفتیم و دراز کشیدیم بلند شد و پایم را بوسید کمی صدایش بلندتر شد و گفت:غفلت کردم آخرین بار نپرسیدم خب پسرم مگر آرزوی تو چیست تو از خدا چه میخواهی مگر؟؟

یک ساعتی نگذشته بود حملات شروع شد،ما هر دو کنار هم بودیم،صدای جنگنده آمد و بعد دیگر چیزی نفهمیدم،بعدها شنیدم همان مرد توی مسجد مقام در آن طرف جزیره هنگام حمله بلند می‌شود و فریاد می‌زند مهدی شهید شد!!!

سهم مهدی از شهادت بیشتر از من بود،دیگر او را ندیدم روز تشییع جنازه در آمبولانس جنازه‌اش را برایم آوردند،از میان سه شهید بوشهری آن شب تنها روی تابوت او نوشته بودند مهدی بحرانی/لطفا باز نشود من که میدانم پسرم قطعه قطعه شده بود.

روی تابوتش نوشته بودند مهدی بحرانی؛لطفا باز نشود

[کد خبر:AJ54475]
پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم

کانال تلگرامی پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم