5622772.jpg

آینه جم نصرالله شفیعی - سفرنامه پیاده روی اربعین ۱۴۰۴
  در آغوش خواب و بیداری، در دل جاده‌ای به سوی نجف
اتوبوس، بی‌وقفه دل شب را می‌ شکافد؛ آرام و سنگین، با ریتمی یکنواخت که گاه با ترمز یا دست‌اندازی شکسته می‌شود. از خوابی نیمه‌جان که تازه در پناه خستگی به سراغم آمده، بیدار می‌شوم. سرم بی‌اراده بر شانه همسرم افتاده و او، بی‌هیچ حرکتی، بسان تکیه‌گاهی آرام، مانع از آن می‌شود که خواب از من بگریزد. چشم‌هایم را بسته نگه می‌دارم؛ نمی‌خواهم این فرصت اندک آسودن را، که پس از ساعت‌ها رانندگی در ایران و بی‌قراری در مرز یافته‌ام، از دست بدهم.
لحظه‌ای پلک‌هایم ناخودآگاه گشوده می‌شود. نوری نیست، فقط خطوطی از صندلی‌ها و چهره‌ی راننده که در قاب تاریکی قاب شده‌اند. مردی است خسته، اما متمرکز. فرمان را محکم گرفته، انگار نه به جاده، که به امانتی در دل آن می‌اندیشد. سرگرمی‌اش هنوز همان سیگار است. نخی به نخی. گویی دود آن، حصاری‌ست میان او و بی‌خوابی‌اش.
در اتوبوس، سکوتی نیمه‌جان جاری‌ست. جز یکی‌دو نفر، همه خوابیده‌اند. به پشت سر نگاه نمی‌کنم، فقط جلو را می‌نگرم. تلاش می‌کنم خواب گریزان را دوباره به آغوش بکشم. سرم را به تکیه‌گاه صندلی جلو می‌گذارم و بی‌صدا، خود را به خواب می‌سپارم.
با صدای سید جواد چشم باز می‌کنم. هوا هنوز کاملا روشن نشده. به یقین، اذان صبح گذشته است. پلک‌هایم را می‌مالم تا باقیمانده خواب را از آن‌ها بتکانم و جانم را برای نماز آماده کنم. نگاهی به اطراف می‌اندازم؛ برخی هنوز در خواب‌اند، و برخی بیدار، با چشمانی که شاید از پنجره‌ها به افق دوخته شده‌اند.
همه باورشان شده که باید از اتوبوس پیاده شوند تا اولین پیمان نامه بندگی را با خدا امضا کنند.
 بی‌آن‌که منتظر تعارفی باشم، خود را به بیرون می‌کشانم. به سوی سرویس‌های بهداشتی می‌روم. ازدحام جمعیت نفس‌گیر است. تردید می‌کنم؛ اگر بمانم، شاید وقت نماز بگذرد.
به کناری می‌روم. وضو می‌گیرم. حسینیه ای آماده که نصفی از آن را با خانم ها اختصاص داده اند. چند مهر، و جماعتی با جان‌هایی رو به آسمان. به آن‌ها می‌پیوندم. نماز صبح را می‌خوانم. نفس می‌کشم. آرام می‌شوم. خورشید هنوز در پشت پرده‌ی افق پنهان است و من از این مژده لبخند می‌زنم: وقت گذشت، اما نماز نه.
فرصت اندک است. خود را به یکی از موکب‌ها می‌رسانم. لیوانی چای داغ، گرما را در جانم می‌ریزد. آرام بازمی‌گردم و دوباره سوار می‌شوم. حالا هوا کاملاً روشن است. از بصره رد می شویم. شهری با تاریخی شگفت، از اعماق تاریخ تا الان. هر بار که از بصره رد می شویم، پژواک همه ی جنگ هایی را که در چهار دهه گذشته در عراق رخ داد می نگرم. و امروز گویا کم کم حالش رو به بهبود است. خوشحال می شوم؛ اما می دانم تا آمریکا در این کشور است نه بصره، بلکه بغداد نیز روی خوشی نخواهد دید. بیابان در دو سوی جاده گسترده شده؛ گاه‌گاه، درختی تنها، قامت برافراشته است، گویی نشانه‌ای از امید، تابلویی در بی‌کرانی خاک و نور.
دل‌ها بی‌قرارند. همه در انتظار دیدار دیوارهای نجف‌اند. هنوز فرصت هست. هنوز می‌شود چشم‌ها را بست و دمی دیگر در سایه‌ی خواب، آرام گرفت. اتوبوس همچنان می‌رود، و ما همچنان در راهیم… راهی به سوی عشق.
سه شنبه ۱۴ مرداد  ۱۴۰۴ شمسی

4651841.jpg

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود که پایمان به خاک نجف رسید.
نجف... شهری آفتابی، اما دل‌پذیر برای آنان که دل به خورشید ولایت بسته‌اند.
ترافیک سنگینی ما را در آغوش گرفته بود؛ گویی شهر، با تمام شلوغی‌اش، ما را در آستانه دیدار می‌آزمود.
هوا داغ بود، داغ‌تر از تب دل‌تنگی ما.
باد گرم، صورتمان را می‌سوزاند اما دل‌هایمان در آتش شوق دیدار می‌سوخت.
در میان کوچه‌ها و خیابان‌ها، چشم دوخته بودم به آسمان و زمین، شاید نشانی از گنبد طلاییِ یاور مظلومان، امیر دل‌ها، علی (ع) بیابم…
اما هنوز فاصله بود.
اولین نیاز، نماز بود.
در مسجدی میان راه، قامت بستیم. رکوع و سجودی از جنس دلدادگی، از جنس شکر.
آرام‌آرام، دل‌دل‌زنان، راهی شدیم تا خود را به صحن علوی برسانیم.
در راه، جرعه‌ای آب از موکب‌ها گرفتیم و لقمه‌ای ساده؛ طعمی بهشتی داشتند، وقتی نیت، زیارت بود.
قرارمان بود که شب، ساعت ۲۱، از وادی‌السلام، از کنار قبور پیامبران الهی، هود و صالح، پیاده‌روی‌مان را آغاز کنیم.
اما پیش از آن، دلم پر می‌زد برای صحن نورانی حرم.
وارد که شدم...
دنیایی دیگر بود.
ازدحام جمعیت، نه خسته‌کننده، که شورانگیز.
همه آمده بودند، با چشمانی اشک‌آلود، با دلی لبریز از عشق،
تا دستی به ضریح برسانند،
سلامی دهند،
عاشقانه‌ای بگویند،
و دعایی کهنه یا تازه از دل بر زبان آورند.
ساعت‌ها در حرم ماندم، نه از سر بیکاری، که از روی بی‌تابی.
قرآن خواندم، دعا زمزمه کردم، زیارت‌نامه‌ای با اشک نوشتم.
آفتاب چهره را پنهان کرد تا کم کم اذان مغرب در حنجره مؤذن حرم نقش اندازد.
چه زیبا بود، در حرم علی وقتی طنین اشهد ان علیا ولی الله گوشم را نوازش می داد.
نماز جماعت را با جمع عاشقان علی خواندم.
فضا، سراسر نور بود؛
هوای صحن و سرای علی، عطر بهار می‌داد.
گویی تمام عالم، در آن لحظه، در سبزه‌زار دلِ علی شکفته بود؛
همان علی که کیسه‌های سخاوتش، به روی همگان گشوده است.
مفاتیح را باز کردم و گلواژه های وداع را خواندم. نه برای وداع همیشگی، برای عرض ادب و به امید دیدارهای بعدی.
 سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۴، نجف اشرف

5631002.jpg

زیر تیغ آفتاب موکب ها 
شب از نیمه گذشته بود و من، تنها، در میان امواج بی‌پایان عاشقان، کاروانم را گم کرده بودم. گام‌هایم به عمود سی‌ام رسید، دلم گفت: «بایست! استراحتی کن. هنوز راه درازی در پیش است و فردا، خورشید با تازیانه‌ی شعله‌هایش بر تن جاده خواهد تاخت. باید رمقی بماند برای ادامه‌ی این راه شوق.»
وسوسه‌ای شیرین، اما خودخواهانه، به سراغم آمد. به‌دنبال موکبی گشتم که اتاقی داشته باشد، نه چادری خاک‌آلود، و کولری که اندکی از گرمای فردا را پیشاپیش تسکین دهد. شاید اندیشیدن به آسایش در این مسیر، که مالامال از رنج و عشق است، خودخواهی باشد، اما جسم خسته‌ام نیاز به اندکی نازک‌دلی داشت.
خودخواهی‌ام بی‌پاسخ نماند.
در نزدیکی عمود سی‌ام، اتاقی خنک یافتم با کولری روشن و زمزمه‌ی آرام نفس‌هایی که خواب را به تسلیم کشانده بودند. مسافرانِ دل‌خسته‌ای که تا لحظاتی پیش، در گرمای جاده‌ی نجف تا کربلا، گام بر عطش نهاده و پرچم تسلیم را بر زمین خستگی کوبیده بودند.
در بیرون موکب، نگاهی انداختم؛ برخی، بی‌اعتنا به ازدحام اطراف، سجاده‌ای بر موکتی خاک‌گرفته گسترده بودند و با خدای خویش، بی‌کلام و بی‌واسطه، راز می‌گفتند. آنجا، آرامشی دیگر بود... آرامشی از جنس یقین.
میان خوابیدگان قدم زدم. ناگهان تشکی را یافتم، گویی از پیش برای من کنار گذاشته شده بود. هنوز سر بر بالین نگذاشته بودم که خواب، همچون نسیمی مهربان، بر پلک‌هایم نشست و مرا با خود برد. خوابی ژرف، خوابی شیرین...
نمی‌دانم چه مدت گذشت، اما هنگامی که ساعتم را نگریستم، چیزی تا اذان نجف نمانده بود. برخاستم، نگاهی دوباره به جاده انداختم؛ کاروان هنوز در تلاطم بود، در حرکتی مصمم و پیوسته، چون رودخانه‌ای که می‌داند مقصدش کجاست.
خوابیدگان نیز کم‌کم بیدار می‌شدند، دل‌هایشان را با راز و نیازی تازه جلا می‌دادند تا توانِ امروز را بازیابند. قرار ما تا ساعت هجده بود. وقت باقی بود… برای استراحتی دوباره یا دل‌دادنی دیگر، در این مسیر که آغازش با گام است و پایانش با اشک.
 چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۴، جاده نجف به کربلا عمود ۳۰

5603537.jpg

زیر تیغ آفتاب موکب ها 
تقدیم به خانم های مقاوم در پیاده روی اربعین/حدیث دلدادگی زنان را چگونه می توان توصیف کرد...
از کاروان جدا شده بودم، اما نه از مسیر عشق. یک روز غیبت، و شب بازگشت؛ دوباره همسفر شدم با یاران طریق، تا در مانور عاشقانه‌ای در جاده نور، از عمود ۲۶ تا عمود ۱۰۳۵، گام برداریم؛ مسیری که شاید برای جوانان، قدم‌گاهی کوتاه باشد، اما برای برخی خانم های همراهم که برخی‌شان پاهای تاول‌زده دارند، سفری است به وسعت تمام صبرهای تاریخ.
و من چگونه از حدیث عاشقیِ زنانی نگویم که در این راه، گام‌هایی استوارتر از کوه برمی‌دارند؟
اگر در صحرای کربلا، به آنان جهاد با شمشیر روا می‌شد، بی‌شک حماسه‌ای می‌آفریدند که در کنار قیام حسین‌بن‌علی، در بلندای تاریخ می‌درخشید.
مگر نه اینکه زینب، با زبانش، خطبه‌اش، صبرش، جهادی با شکوه و بی‌نظیر را رقم زد؟
این روزها، روزهای داغ و خسته‌کننده، در گرمایی که نفس هر مردی را به شماره می‌اندازد، من شاهد جلوه‌ای بی‌بدیل از ایمان و غیرت زنانه‌ام.
زنانی با چادر و مقنعه، استوار، بی‌نفس‌زدن، بی‌تزلزل، چنان در مسیر قدم می‌زنند که انگار نسیم خنک کوهستانی در کنارشان جاری‌ست، و عطر توکل و یقین، لحظاتشان را لبریز کرده است.
این حجاب، این استقامت، نه باری بر دوش، که پرچمی‌ست برافراشته در برابر طوفان‌های تردید و تمسخر.
پاسخی‌ست روشن، مستند، و رسا به تمام آنان که حجاب را زنجیر می‌پندارند.
نه! حجاب، وبال نیست؛ بال است. نه مانع، که مشوقی‌ست برای پرواز.
آنگاه که دلی سرشار از ایمان باشد، نه گرما مانع می‌شود، نه درد، نه خستگی؛ هیچ چیز نمی‌تواند زنی را از راهی که با عشق انتخاب کرده باز دارد.
و آن‌جا، در میان این مانور باشکوه، من به چشم دیدم چرا دشمن از حجاب زن مسلمان نمی‌گذرد...
زیرا هر قدم محجبه‌ای در مسیر حقیقت، دشمنی را عقب می‌زند.
هر چادری که چون پرچم عزت بر دوش کشیده می‌شود، به همان میزان لرزه بر اندام سستی‌ها و بی‌ریشه‌گی‌ها می‌اندازد.
این‌جا، در این کاروان، زن مسلمان نه فقط همراهِ راه است، که پیشاهنگ قافله‌ی ایمان است...
در میانه راه، جایی بعد از عمود ۵۰۰، نشسته بودیم کنار موکبی روی صندلی ساده ای. باد گرمی از سمت بیابان می‌آمد، و صدای یا حسینِ زائران، مثل نوای دلنواز نسیمی در گوشمان می‌پیچید.
من خسته بودم، نه فقط از راه، از تماشای عظمتی که در کلمات نمی‌گنجید. به یکی از خانم ها که با ما هم‌قدم بود گفت و گویی داشتم. قدی متوسط، چادری ساده، و صورتی تکیده از خستگی های این چند روز، اما لبریز از آرامش.
 مشغول درآوردن کفش‌هایش بود. پاهایش تاول‌زده بود، اما لبخندش زخمی نداشت.
گفتم:
ــ خسته نیستید؟
ــ خیلی. ولی این خستگی، شیرین‌ترین دردی‌ست که چشیده‌ام.
کمی مکث کرد و گفت:
ــ هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسم به این جاده… همیشه عکس‌هایش را می‌دیدم، آه می‌کشیدم، اما امسال انگار امام خودش دعوتم کرد.
گفتم:
ــ با این وضعیت پا، باز هم ادامه می‌دهید؟
لبخندی زد.
ــ اگر قرار بود با سلامت پا بسنجیم، که زینب سلام‌الله‌علیها باید همان شام از پا می‌افتاد. من اگر صد تا تاول هم بزنم، باز هم می‌روم. این راه را باید با دل رفت، نه با پا.
سخنانش تکانم داد. خواستم چیزی بگویم، اما کلمات گم شدند.
او ادامه داد:
ــ هر تاولم، هر سوزش پایم، انگار زنگی‌ست در قلبم که یادم بیندازد چرا آمده‌ام.
یادم بیندازد زن بودن، یعنی سنگربان حریم بودن…
یعنی حتی در گرمای ۵۰ درجه هم، چادرت را نگه داری و محکم‌تر بایستی.
می‌دانی چرا؟
چون دشمن از همین چادر بیشتر می‌ترسد تا از هزار خطبه و کتاب.
چون چادر ما، پرچم ناموس حسین است.
با چشم‌هایی که برق خاصی داشت، گفت:
ــ من آمده‌ام که بگویم زن مسلمان، اگر بخواهد، نه جاده می‌شناسد، نه مرز، نه گرما، نه خستگی… فقط می‌رود، تا بگوید: "لبیک یا حسین".
وقت زیادی نبود، او چادرش را جمع کرد، کفش‌هایش را دوباره پوشید، ناله‌ای آرام کرد اما برخاست، چنان با صلابت که گویی کوه از جا برمی‌خیزد.
من نگاهش می‌کردم.
نه فقط او را، که تمام حماسه‌ای را که با گام‌هایش، در دل تاریخ نقش می‌زد.
در سکوت همراهش بودم.
این‌بار خستگی‌ام کمتر بود…
شاید چون، من هم در دل خودم، تازه معنی استواری زینب را پیدا کرده بودم...
 پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴ شمسی، جاده‌ نجف کربلا
زیر تیغ آفتاب موکب ها 
حسنش را گفتی، اکنون بگذار از عیب نیز بگویم
هرچه گفته‌ام، نه اغراق بود، نه بازی با واژه‌ها. هر سطری که نوشتم، برآمده از حقیقتی روشن بود؛ حقیقتی که هر ساله در مصاف عاشقان حسین، در جاده‌های منتهی به کربلا، با چشم دل می‌توان دید و با دست جان لمس کرد.
اینجا، در موسم اربعین، تاریخ سر خم می‌کند در برابر شکوه ایثار.
هیچ تقویمی، هیچ همایشی در جهان، چنین صحنه‌ای از فداکاری، بخشش، و مهمان‌نوازی ندیده است.
این شکوه، نه برآمده از تبلیغات است و نه حاصل قدرت‌های رسانه‌ای. این جوشش، از دل خاک کربلاست، از خون حسین است، از دل‌های سوخته‌ای که هر ساله از اقصی‌نقاط جهان، رودخانه‌وار به سمت حرم عشق جاری می‌شوند.
طولانی‌ترین سفره جهان...
متنوع‌ترین خوراک‌ها...
صبورترین میزبان‌ها...
و همه با هزینه‌ای که از دل سفره‌های ساده مردم عراق برآمده، نه از خزانه‌ای رسمی، نه از سازمانی بزرگ.
دست‌پخت دل است، طعم مهربانی دارد، بوی عشق می‌دهد.
اما...
در میانه این زیبایی بی‌بدیل، داغی بر دلم ماند…
«نظافت».
سال‌های گذشته، نگاه خسته‌ام گاه بر زباله‌هایی می‌افتاد که بی‌صدا، اما بی‌رحمانه، زیبایی این صحنه را زخمی می‌کردند.
لیوان‌های پلاستیکی، کیسه‌ها، ظرف‌های یک‌بار مصرف…
ایستاده بودند درست در میان عشق و اشک، و چهره مسیر را می‌آلودند.
هر بار دلم می‌لرزید، گویی دستی این منظره ملکوتی را خدشه‌دار کرده باشد.
اما امسال…
بارقه‌ای از امید دیدم.
تحولی آشکار، گام‌هایی در مسیر درست.
ردپای نظافت بیشتر، تلاش مردمی برای پاکی.
و من، لبخندی زدم. این همان آرزویی بود که سال‌ها در دلم ریشه داشت.
باور دارم، این مسیرِ رو به تعالی ادامه خواهد یافت؛
اما باید بدانیم:
این زیبایی، این طهارت، حاصل تلاش دو گروه است:
میزبان و مهمان.
همه باید دست در دست هم، فرهنگ‌سازی کنیم.
شیعه، در بخشش، در ایمان، در عشق، بی‌نظیر است.
پس چرا در پاکی، در حفظ حرمت این مسیر، چنین نباشد؟
آیا نه این‌که گفته‌اند:
"النظافة من الإيمان"؟
نظافت، بخشی از ایمان است، نه شعاری بر در و دیوار، که عملی بر زمین واقع.
بیایید، حتی یک لیوان یک‌بار مصرف را نیز نادیده نگیریم.
بیایید، زائر باشیم، با چهره‌ای نورانی و دستانی پاک.
تا زمین کربلا، زیر قدم‌هایمان ببالد…
و آسمان، به ما افتخار کند.
نصرالله شفیعی، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۴ شمسی، در مسیر پیاده‌روی روی جاده نجف به کربلا
 
 
این سفرنامه ادامه‌ دارد......
 
 
 
 
 

زیر تیغ آفتاب موکب ها/سفرنامه پیاده روی اربعین ۱۴۰۴( بخش دوم )

    آینه جم- نصرالله شفیعی  با کاروان دل، از آبپخش تا کربلا از آبپخش آمدم؛.

 

زیر تیغ آفتاب موکب ها /سفرنامه پیاده روی اربعین ۱۴۰۴( بخش اول )

      آینه جم - ظهر است، و خورشید بر شهر آبپخش، بی‌رحمانه می‌تابد. شهری...

 
[کد خبر:AJ51033]
پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم

کانال تلگرامی پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم